تبلیغات
قصه های من وپسرم - ببرباوفا



Admin Logo
themebox Logo

ژاپن موزیک
کد حباب و قلب



تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-11:01 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

ببرباوفا


یكی بودیكی نبودغیرازخدای مهربان هیچكس نبود درجنگلی زیبا یك كلبه نقلی وزیبا بود كه پدروپسری دران زندگی می كردند.یك روزمثل همیشه پسرك در حیاط خانشان مشغول بازی بود كه خرگوشی زیبانظرش را  جلب كردپسرك به دنبال او دوید.

خرگوش به سوی جنگل دوید وپسرك به دنبالش تا اینكه به یك بچه ببر ناز وزیبا كه دردام افتاده بود وناله میكرد ومادرش را می خواست پسرك دام را از تنه ی  درخت باز كرد  ببر مادر از ان دور همه چیز را دیدو امد جلو وچون زبان ادمیزاد بلدنبود لبخندی زدو به معنی تشكر خو دش را به پای پسرك مالید ببر مادر وتوله اش درحال رفتن بودند كه ناگهان صدای زوزه ی گرگ امد پسرك كه از ترس میلرزید از درختی بالا رفت چندگرگ گرسنه كمكم جلومی امدند.

كه نا گهان پسرك را دیدند وگرگ ها میپریدند تا به شاخه ای كه پسرك روی ان بود برسند اما نمی  توا نس تند.

ناگهان شاخه شكست وپسرك داشت می افتاد  فریاد زد كه در هما ن لحظه دستش را به شاخه ی  پایینی گر فت.

ببر مادر وتو له  اش صدا ی پسرك را شنیدند وبه كمكش رفتند  ناگهان ببر مادر روی گرگ ها میپرید وان ها را می كشت یك دفعه وقتی حواس ببرمادرپرت بود دو گرگ پای ببر مادر را گاز گرفتند ببر مادر غرش كرد توله اش پای گرگ را گاز گرفت او پای ببر مادر را ول كرد  ببر مادر  بر زمین افتاد  توله اش با ناراحتی خودش رابه مادرش میمالید وناله میكرد ناگهان پدر پسرك متوجه ی نبودن پسرش شد او به طرف جنگل دوید رد پای  پسرش را دید رد پاها را دنبال كرد تا به ان جا رسید  تفنگش را در اورد و یك گرگ را زد از ترس بقیه ی گرگ ها هم فرار كرد ند وپدرش را به ببر حیاط خانیشان برد و پایش را پانسمان كرد وانها باهم دوست شدندو ببرهاخانه ای نزدیك خانه پسرك ساختند وپسرك دیگر تنها نبود باببر كو چولو بازی میكرد

قصه ی ما بسر رسید كلاغه به گرگ ها نرسید .

نویسنده :فاضل براتی






انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس