تبلیغات
قصه های من وپسرم



Admin Logo
themebox Logo

كد ماوس




تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-10:54 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

نقاشی ببر باوفا



تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-10:54 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

تعطیلات نوروزی93



تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-10:01 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

ببرباوفا


یكی بودیكی نبودغیرازخدای مهربان هیچكس نبود درجنگلی زیبا یك كلبه نقلی وزیبا بود كه پدروپسری دران زندگی می كردند.یك روزمثل همیشه پسرك در حیاط خانشان مشغول بازی بود كه خرگوشی زیبانظرش را  جلب كردپسرك به دنبال او دوید.

خرگوش به سوی جنگل دوید وپسرك به دنبالش تا اینكه به یك بچه ببر ناز وزیبا كه دردام افتاده بود وناله میكرد ومادرش را می خواست پسرك دام را از تنه ی  درخت باز كرد  ببر مادر از ان دور همه چیز را دیدو امد جلو وچون زبان ادمیزاد بلدنبود لبخندی زدو به معنی تشكر خو دش را به پای پسرك مالید ببر مادر وتوله اش درحال رفتن بودند كه ناگهان صدای زوزه ی گرگ امد پسرك كه از ترس میلرزید از درختی بالا رفت چندگرگ گرسنه كمكم جلومی امدند.

كه نا گهان پسرك را دیدند وگرگ ها میپریدند تا به شاخه ای كه پسرك روی ان بود برسند اما نمی  توا نس تند.

ناگهان شاخه شكست وپسرك داشت می افتاد  فریاد زد كه در هما ن لحظه دستش را به شاخه ی  پایینی گر فت.

ببر مادر وتو له  اش صدا ی پسرك را شنیدند وبه كمكش رفتند  ناگهان ببر مادر روی گرگ ها میپرید وان ها را می كشت یك دفعه وقتی حواس ببرمادرپرت بود دو گرگ پای ببر مادر را گاز گرفتند ببر مادر غرش كرد توله اش پای گرگ را گاز گرفت او پای ببر مادر را ول كرد  ببر مادر  بر زمین افتاد  توله اش با ناراحتی خودش رابه مادرش میمالید وناله میكرد ناگهان پدر پسرك متوجه ی نبودن پسرش شد او به طرف جنگل دوید رد پای  پسرش را دید رد پاها را دنبال كرد تا به ان جا رسید  تفنگش را در اورد و یك گرگ را زد از ترس بقیه ی گرگ ها هم فرار كرد ند وپدرش را به ببر حیاط خانیشان برد و پایش را پانسمان كرد وانها باهم دوست شدندو ببرهاخانه ای نزدیك خانه پسرك ساختند وپسرك دیگر تنها نبود باببر كو چولو بازی میكرد

قصه ی ما بسر رسید كلاغه به گرگ ها نرسید .

نویسنده :فاضل براتی



تاریخ:یکشنبه 23 تیر 1392-06:07 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

سوراپرایزی در راه است

به غضنفر می گن به حشره ای كه از گلی به گل دیگه پرواز می كنه شیرشونا جمع می كنه گرده هاشونا میآره و عسل تولید می كنه چه می گین ؟

جواب می ده ایگوییم خسته نبویی حشره



تاریخ:شنبه 22 تیر 1392-11:14 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

یک روز به یاد ماندنی در کانون

نقاشی فاضل در جشنواره  رضوی تابستان  92 موضوع رضوی



تاریخ:سه شنبه 11 تیر 1392-10:45 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

فاضل

فاضل بعد از مدتها به وبلاگش سرزده (نقاشی فاضل در آفریقا)














9



تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1391-10:33 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

سال نو مبارك



تاریخ:سه شنبه 27 تیر 1391-11:03 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

لاکی کوچولو زودتر ازهمه حاضره!!(1)


در یک جنگل خیلی بزرگ که پر بود از حیوانات جور واجور یک مدرسه بود. در آن مدرسه بچه خرگوش های شیطون وسنجاب کوچولوها ،بچه گوزنها و حیوانات دیگر مخصوصا یک بچه لاک پشت بامزه در کنار خانوم معلم  لک لک درس می خواندند.

خانوم لک لک از همه دانش آموزانش  راضی بود فقط یک مشکل کوچولو وجود داشت. وآن دیر رسیدن لاکی کوچولو به کلاس و عقب ماندن از درسها بود.یک روز خانوم لک لک به لاکی لاکپشت گفت:چرا هر روز دیر سر کلاس حاضر می شی،لاکی؟

لاکی گفت:آخه..آخه خانوم خانه ما خیلی از مدرسه دورست!

با این حرف لاکی همه بچه زدند زیر خنده.بچه میمون گفت:خانوم دروغ میگه !خانه لاکی از بیشتر بچه ها به مدرسه نزدیکتر است.

خانوم لک لک فکری کرد وگفت :لاکی فردا از پدرت خواهش کن به مدرسه بیاید.

 دوستان من اگه گفتید راه حل خانوم لک لک چه بود؟ 



تاریخ:پنجشنبه 10 فروردین 1391-05:30 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

کانی کانگورو

یکی بود یکی نبود .یک کانگورو کوچولویی بود به اسم کانی. کانی کوچولو دیگه کم کم بزرگ می شد،ولی دوست نداشت از تو کیسه اش بیرون بیاد وراه رفتن را تجربه کند .مامان وبابای کانی کوچولو هر کاری کردند کانی کوچولو از تو کیسه بیرون نیومد که نیومد. دوستان هم سن کانی همه از کیسه مامان شون بیرون می آمدند ودر بیشه زار بپر بپر می کردن ولی کانی کوچولو انگار نه انگار که باید اونهم راه رفتن را یاد بگیرد .تااینکه...  

 

    


ادامه مطلب

تاریخ:یکشنبه 7 اسفند 1390-10:26 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

حالا دیگه خرگوش کوچولو ورزش را دوست داره!!

یکی بودیکی نبود. دو تاخرگو ش کو چولو با مادرشون ز ند گی می کردن ولی یکی از خرگوش ها که اسمش خرگوشک بود خیلی تنبل بود وهیچ وقت همراه خواهرش بازی و ورزش نمی کرد ،برای همین هم خیلی چاق و تپل شده بود .

هرقدر که مامان خرگوشک میگغت :پسرم اینقدر پرخوری نکن ،کمی هم ورزش بکن ،توی گوش خرگوشک نمی رفت که نمی رفت .

یک روز یک قا قو م  به خو نه ی آن هاحمله کرد خواهر خرگوشک فرار کرد ولی  تا خرگو شک می خو ا ست از درمخفی  به  بیر و ن برود  لا ی د ر گیر کرد مادر ش با تلا ش  او ن ر ا به بیر و ن آو رد و آنها موفق به نجات جانشون شدند .

از آن به بعد خرگو شک تصمیم گرفت مرتب ورزش کند تا دچارمشکل نشود.



تاریخ:پنجشنبه 20 بهمن 1390-07:36 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

نقاشی برای قصه سنجابک






تاریخ:پنجشنبه 20 بهمن 1390-06:24 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

سنجابک بازیگوش

یکی بود یکی نبود یک سنجا ب بود که ماما نش به ا و گفته بودکه موا ظبت تله ی شکار چی هابا ش!سنجاب کوچولو یک روزشکلا ت فند وقی رادیدتا رفت تا ان را بخورد توی تله شکارچی افتاد.

هرچی فریاد زد مامانش آنجا نبود تا کمکش کند ولی یک بچه  میمون بازیگوش که اون هم عاشق شکلات فندوقی بود سراغ قفس اومد تا شکلات را بخورد .

سنجاب کوچولو فکری کرد وگفت:اگه شکلات می خواهی در این قفس را برایم باز کن ! میمون کوچولو هم آنقدر به در قفس ور رفت تا بالاخره در قفس را باز کرد.

سنجاب کوچولو شکلات را به میمون داد و به او گفت: ممنونم ولی هیچ وقت بدون بزرگترت برای  پیدا کردن خوراکی از لانه ات بیرون نیا !!!.

 

نتیجه داستان:باید به حرفهای بزرگترهایمان گوش دهیم تا خطری مارا تهدید نکند.

اولین داستانی که فاضل جان خودش تایپ کرد.



تاریخ:پنجشنبه 29 دی 1390-08:51 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

قصه سنجاب کوچولو


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنیدسنجاب گوچولو تنها بود.یک روز که وقت مدرسه رفتن بود ،سنجاب گوچولو نارحت بود ودوست نداشت به مدرسه برود چون هیچ دوستی نداشت .در حیاط مدرسه ودر صف کلاس ،خرسی وفیلی را دید و فهمید که آنها هم همکلاسی های او هستند سنجاب کوچولو گفت:شما هم تنها اید ؟بعدش آنها گفتند :بله وقتی کمی با هم صحبت کردند باهم دوست شدند. سنجاب کوچولودیگه مدرسه را خیلی دوست داشت .


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید



تاریخ:جمعه 16 دی 1390-05:16 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

تولدت مبارک ،پسر گلم

           پسرم ،فاضل جان به خاطر علاقه زیادت به حیات وحش ،این تصاویر تقدیم شما




تاریخ:جمعه 16 دی 1390-01:36 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

oخرس کوچولویی که ناامید نشد!



تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

خرس کوچولو ناامید نمی شه!

در یک جنگل سر سبز و قشنگ در یک خا نواده بزرگ خرس ،خرس کوچولویی به نام جکی بود.

جکی خرس زرنگ وکنجکاوی بود ،همیشه دوست داشت در مورد هرچیزی سئوال کند وهر کاری را که مامان خرسه و بابا  خرسه انجام می دادند را با دقت نگاه می کرد مخصوصا شکار ماهی از رودخانه را.

خرس کوچولو بازی با بقیه بچه خرس ها را خیلی دوست داشت ولی یک روز که دوستانش برای بازی دنبال او رفتند

جکی گفت:نه!من می خواهم با پدر ومادرم برای شکار ماهی برویم .

بقیه بچه خرس ها گفتند :شکار ماهی برای تو خیلی زود است بیا برویم بازی کنیم ...

اما خرس کوچولوی قصه ما راضی نشد که نشد.دوستانش که از دست او عصبانی بودند اورا مسخره کردند وگفتند:توهیچ وقت توی این سن نمی توانی ماهی شکار کنی ،فقط وقت خودت را تلف می کنی..

اما خرس کوچولو به صحبت های دوستانش اهمیت نمی داد وهمیشه موقع شکار ماهی با والدینش به کنار رود خانه می رفت و به حرکات مادر وپدرش وسایر خرس ها در هنگام شکار ماهی دقت میکرد ،پدر ومادر جکی هرگز به او اجازه نمی دادند که او وارد قسمت های پر عمق رودخانه بشود ،البته خود جکی هم خرس حرف گوش کن وباهوشی بود ومی دانست رودخانه با هیچ بچه خرسی شوخی ندارد!

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


ادامه مطلب




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس