تبلیغات
قصه های من وپسرم



Admin Logo
themebox Logo

كد ماوس

کد حباب و قلب



تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-08:59 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

عروسی عشایر



تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-08:47 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

به وبلاگ من خوش اومدید



تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-08:31 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

طراحی گیر و شکار 1



تاریخ:یکشنبه 30 خرداد 1395-08:33 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

عکسی از اثر ننه سرما درشهر من

روزی بود .....مثل همیشه  بااین تفاوت که همه جای شهرمن جامه ی سفیدی که ننه سرما سوغات اورده بود ..به تن کرده بود وجلوه نمایی میکرد.
صدایی از پشت پنجره ی خونه ی گرم  به گوش میرسید ...منو از خواب بیدار کرد .....از رختخواب بیرون خزیدم شیشه های بخار گرفته رو پاک کردم .
وایی خدا جون !!! چی دیدم ؟یه عالمه گنجیشک جیک جیکو ...چه صحنه ای بود.رفتم ودوربینم رو برداشتم
یاد اون روز وخاطره هاش به خیر.
من این عکس رو گذاشتم تا خاطرات شیرین اون روز رو زنده کرده وبا شما تقسیم کنم..........

تاریخ:جمعه 31 اردیبهشت 1395-11:42 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

عیدی خواهر کوچولوم

آجی کوچولوم ،فاطیماخانم هم با ی عالمه بادکنک برا تبریک عید اومده خدمتتون



تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net كلیك كنید

تاریخ:جمعه 31 اردیبهشت 1395-11:26 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

تبریک میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج)

بچه های گل ،دوستان خوبم سلام
بعد از ی غیبت   طولانی برگشتم خدمتتون
غیبت منو ببخشید
عید قشنگتون مبارکککککککککککککک


تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-10:54 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

نقاشی ببر باوفا



تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-10:54 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

تعطیلات نوروزی93



تاریخ:دوشنبه 11 فروردین 1393-10:01 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

ببرباوفا


یكی بودیكی نبودغیرازخدای مهربان هیچكس نبود درجنگلی زیبا یك كلبه نقلی وزیبا بود كه پدروپسری دران زندگی می كردند.یك روزمثل همیشه پسرك در حیاط خانشان مشغول بازی بود كه خرگوشی زیبانظرش را  جلب كردپسرك به دنبال او دوید.

خرگوش به سوی جنگل دوید وپسرك به دنبالش تا اینكه به یك بچه ببر ناز وزیبا كه دردام افتاده بود وناله میكرد ومادرش را می خواست پسرك دام را از تنه ی  درخت باز كرد  ببر مادر از ان دور همه چیز را دیدو امد جلو وچون زبان ادمیزاد بلدنبود لبخندی زدو به معنی تشكر خو دش را به پای پسرك مالید ببر مادر وتوله اش درحال رفتن بودند كه ناگهان صدای زوزه ی گرگ امد پسرك كه از ترس میلرزید از درختی بالا رفت چندگرگ گرسنه كمكم جلومی امدند.

كه نا گهان پسرك را دیدند وگرگ ها میپریدند تا به شاخه ای كه پسرك روی ان بود برسند اما نمی  توا نس تند.

ناگهان شاخه شكست وپسرك داشت می افتاد  فریاد زد كه در هما ن لحظه دستش را به شاخه ی  پایینی گر فت.

ببر مادر وتو له  اش صدا ی پسرك را شنیدند وبه كمكش رفتند  ناگهان ببر مادر روی گرگ ها میپرید وان ها را می كشت یك دفعه وقتی حواس ببرمادرپرت بود دو گرگ پای ببر مادر را گاز گرفتند ببر مادر غرش كرد توله اش پای گرگ را گاز گرفت او پای ببر مادر را ول كرد  ببر مادر  بر زمین افتاد  توله اش با ناراحتی خودش رابه مادرش میمالید وناله میكرد ناگهان پدر پسرك متوجه ی نبودن پسرش شد او به طرف جنگل دوید رد پای  پسرش را دید رد پاها را دنبال كرد تا به ان جا رسید  تفنگش را در اورد و یك گرگ را زد از ترس بقیه ی گرگ ها هم فرار كرد ند وپدرش را به ببر حیاط خانیشان برد و پایش را پانسمان كرد وانها باهم دوست شدندو ببرهاخانه ای نزدیك خانه پسرك ساختند وپسرك دیگر تنها نبود باببر كو چولو بازی میكرد

قصه ی ما بسر رسید كلاغه به گرگ ها نرسید .

نویسنده :فاضل براتی



تاریخ:یکشنبه 23 تیر 1392-06:07 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

سوراپرایزی در راه است

به غضنفر می گن به حشره ای كه از گلی به گل دیگه پرواز می كنه شیرشونا جمع می كنه گرده هاشونا میآره و عسل تولید می كنه چه می گین ؟

جواب می ده ایگوییم خسته نبویی حشره



تاریخ:شنبه 22 تیر 1392-11:14 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

یک روز به یاد ماندنی در کانون

نقاشی فاضل در جشنواره  رضوی تابستان  92 موضوع رضوی



تاریخ:سه شنبه 11 تیر 1392-10:45 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

فاضل

فاضل بعد از مدتها به وبلاگش سرزده (نقاشی فاضل در آفریقا)














9



تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1391-10:33 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

سال نو مبارك



تاریخ:سه شنبه 27 تیر 1391-11:03 ق.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

لاکی کوچولو زودتر ازهمه حاضره!!(1)


در یک جنگل خیلی بزرگ که پر بود از حیوانات جور واجور یک مدرسه بود. در آن مدرسه بچه خرگوش های شیطون وسنجاب کوچولوها ،بچه گوزنها و حیوانات دیگر مخصوصا یک بچه لاک پشت بامزه در کنار خانوم معلم  لک لک درس می خواندند.

خانوم لک لک از همه دانش آموزانش  راضی بود فقط یک مشکل کوچولو وجود داشت. وآن دیر رسیدن لاکی کوچولو به کلاس و عقب ماندن از درسها بود.یک روز خانوم لک لک به لاکی لاکپشت گفت:چرا هر روز دیر سر کلاس حاضر می شی،لاکی؟

لاکی گفت:آخه..آخه خانوم خانه ما خیلی از مدرسه دورست!

با این حرف لاکی همه بچه زدند زیر خنده.بچه میمون گفت:خانوم دروغ میگه !خانه لاکی از بیشتر بچه ها به مدرسه نزدیکتر است.

خانوم لک لک فکری کرد وگفت :لاکی فردا از پدرت خواهش کن به مدرسه بیاید.

 دوستان من اگه گفتید راه حل خانوم لک لک چه بود؟ 



تاریخ:پنجشنبه 10 فروردین 1391-05:30 ب.ظ

نویسنده :فاضل براتی بنی

کانی کانگورو

یکی بود یکی نبود .یک کانگورو کوچولویی بود به اسم کانی. کانی کوچولو دیگه کم کم بزرگ می شد،ولی دوست نداشت از تو کیسه اش بیرون بیاد وراه رفتن را تجربه کند .مامان وبابای کانی کوچولو هر کاری کردند کانی کوچولو از تو کیسه بیرون نیومد که نیومد. دوستان هم سن کانی همه از کیسه مامان شون بیرون می آمدند ودر بیشه زار بپر بپر می کردن ولی کانی کوچولو انگار نه انگار که باید اونهم راه رفتن را یاد بگیرد .تااینکه...  

 

    


ادامه مطلب




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس